ساعت 7 صبح به سمت دانشگاه از خونه راهی می شم. اصلاامروز حس رفتن کلاس روندارم و حالم از این کلاس لعنتی به هم می خوره شایدم استادش، شاید همکلاس ها شایددرس ، نه درس اش رو دوست دارم ولی... انصافا حسش نیست.
حوصله معطلی ندارم صبح که از خونه بیرون میام بوی گوگرد و دود و مرض تو شهرپیچیده و باد، آلودگی های طهرون رو روانه شهریار کرده و انگار اگزوز ماشین هاروگرفتن جلوی بینی ام.
تاکسی های زرد درست تو محل ایستگاه شهرقدس پارک کردن راننده تاکسی ها هرکسی روکه می بینند سراسیمه می شند و وزوز می کند و می گند قلعه حسن خان یه نفر آقا قلعهای...
با سر و چشم به یکی شون که میان ساله اشاره می کنم و میشینم تو ماشین پرایدِ زوار دررفته اش و خودم صندلی شاگرد رو اشغال می کنم به راننده می گم دانشگاه... راننده 3، 4 بار استارت می زنه و تا اینکه بالاخره رگ غیرت ماشین می جنبه وروشن می شه.
راننده دست می بره به سمت جیب بلوزش و می پرسه: میشه سیگار روشن کرد؟ که میبینم حال خوشی نداره و انگار تو ذهنش پر از حادثه است حادثه هایی تلخ...
تو دستش یه بسته سیگار camel دیدم و بهش گفتم : حاجی راحت باش!
راننده ضبط صوتش رو روشن می کنه و هنوز پیش درآمد آهنگ به سرانجام نرسیده کهآهنگ والس های تهران مهرداد مهدی به صدا در نیامده که خودش زمزمه می کرد.
یهو شوکه شدم، راننده تاکسی کجا و ساز آکاردئون کجا!! برام جالب بود...
راننده داشت با خودش زمزمه می کرد آهنگ رو که من پریدم وسط تصورات شیرینش باچاشنی تلخ و گفتم:
کنجکاو شدم شما چطور این موسیقی خاص شهری رو داری گوش می کنی:
یه آه سردی کشید و گفت: من آکاردئون می زدم
نذاشت حرف ام رو تموم کنم که گفت!
موسیقی در میان مردم شهر؛ یک کنش اجتماعی و نامش خیابانی نیست و موسیقیخیابانی گفتن اشتباه موسیقی ، موسیقی است چه تو خونه یا تو خیابان
با خودم می گم من شهرساز یه همچین تفکر زیبایی ندارم و توِ راننده تاکسی چیدیدی تو شهر که من کور بودم رو ندیدم خوش به حالت...
جاده اصلی راه بندونه و ماشین ها رفتند تو دل هم، می گم لابد تصادف شده ولیراننده گوشش پیش من نیست و انگار رفته باز تو شهر اش آکاردئون بزنه و عشق بازی،
ییهو راننده پشت سری دستش رو گذاشته بود روی بوق و فحش هم می داد و از کنارمونگذشت. راننده ما هم خیلی آروم می گه
خوب یابوووووو....
تندی می پیجه تو اولین فرعی و جاده خاکی و 4 ، 5 تا چاله چوله رو رد میکنه واز دل جاده اصلی سردر میاریم دور برگردان رو میپیچه و میریم سمت قلعه حسن خان
دم دانشگاه پیاده میشم و دست می کنم تو جیب و کرایه رو میدم که راننده تاکسی مات من رو نیگاه می کنه و می گه:
خاطره ها و رویا ها تو تو شهر زنده کن و آرزو کن آرزو، آرزو رو زمزمه کرد ورفت...
انقده مست حرف های راننده شده بودم که یادم رفت کلاسم شروع شده و دیر رسیدهبودم و به نفس نفس افتادم و پله ها رو دو تا دوتا قدم برمیداشتم که رسیدم به آتلیه 4و کلاس مزخرف
دوباره این کلاس لعنتی، انگار نه انگار تا همین دو دقیقه پیش یه راننده تاکسیعاشق داشت بازسازی ذهنی می کرد برام و الآن این استاد بی سواد که یه مشت چرت و پرتتحویل دانشجو ها میده رو تحمل کنم با خودم میگم
امروز که چندین دانشگاه و دانشکده و ...به پذیرش دانشجو در مقاطع مختلف مشغول هستند( البته حساب کار از دست استاتید دررفته و فقط سازمان هایی که الزام دارند و خود مجوز آمار این مراکز رو دارند.)
چند ده هزار دانشجو و فارالتحصیل معماری و شهرسازی وجود دارند که در دوسالگذشته تقریبا صد عنوان کتاب جدید برایشان تدوین شده (یعنی برای هر هفته یک کتابجدید!!!)
این درحالیِ که نزدیک به 30 مجله در این زمینه مشغول به کار هستند و خوباین امار شاید ما را امیدوار، خوشحال و حتی اغوا کند!
اما کماکام در شهر خبری نیست! بیایید با خودمون روراست باشیم...
امروز وضعیت شهر های ما و ناله مردم و متخصصان ما حاصل فعل دیروزمان بودهاست از طرف دیگه هم مسئله بسیار پوچ است وهم راه حلش آسان .
البته شاید برای ما آسان نباشد و یا آسان به نظر نیاید.
داستان شهر های امروز ما (از جمله تهران) داستان خرده دست آور است در میانانبوه داستان ها و خواسته و تغییرات
یاد راننده تاکسی افتادم که اگر خیال رو ازش میگرفتم همه چیز اش رو گرفته بودم و اگرآرزویش را بهش میدادم هم ...
تهران میان گذشته خواستی اش وآینده تصویر شده و محقق اش فاصله است...
این روایت امروز من بود ، با اندکی نا امیدی..
ما را در سایت داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137