سلام
پس از مدتی طولانی
نمیدانم بلاگ من چه قدر رونق دارد و اینکه چه کسانی دنبال میکنند ولی رسالتم را انجام میدهم و امید دارم اگر الآن دنبال کننده ای ندارم در آینده نه چندان دور نظرات و مسائل ای که مطرح کردم مخاطب خودش را پیدا می کندبه نظر من اگر دوستان بلاگ نویس البته که الآن از رونق افتاده مسئلهمحور می نوشتند و دیگران را هم تحویل می گرفتند در حال حاضر فضای بلاگ نویسی دراین حیطه رونق داشت. متن محوری برای بلاگ نویسی کار خوبی نیست...
در گیری ذهنی و کوتاهی ام به خاطر مسائلی زیادی بود که نظم نداشت.
*القصه*
پس از چالش ادامه تحصیل و سفر درون احساسات آشفته و عجیب و غریبمنهایتا مثل یک قهرمان توانستم یک روز بهخودم بیایم و خود را در قالب یک دانشجو ببینم. ایستادم چون هیچ چیزی بهتر ازایستادگی در مقابل آن همه افکار پریشان نبود و جای فرار کردن نبود.
ولی از عدالت خداوند در حال فرار بودم چون عدل خداوند مراخوشحال نمی کرد در مقابل عدل خدا فضل اش را خواستار بودم. خستگی از همه ی ضابطه هاو قاعده ها و این شهر پر از عمل و عکس العمل دنبال جایی بودم برای پرواز کردن،جایی برای رها شدن، جایی که خداوند به وسیله فضل اش با من رفتار کند...
رفقا فضل خدا رو جدی بگیرید
شکر خدا تمام این سال های خیلی سخت دوره کارشناسی ام با قبولیدر دانشگاه هنر شروع شد. امیدوارم پر برکت باشد این دوران پیش رو اما رسالتم چیست؟
می توان خیالپردازی کرد که نسخههای متفاوتم در دنیاهای آلترناتیودیگر چه وضعیتی دارند. آیا وضعیتشان بهتر از وضعیت اسفناک فعلیام است یا بدتر؟
آیا آنها در اوج آرامش و لذت زندگی میکنند یا با مشکلات خاص خودشان درگیر هستند؟
آن وقت میتوان به آن به عنوان آزمایش فکری جالب اما غمگینی نگاه کرد. تا از اینطریق راههای نرفته، تصمیمات اتخاذ نشده، شایدهای به یقین تبدیل نشده، اگرهای آرزومانده، شوکهای به وقوع نپیوسته و جادههای عبور نکرده را تصور کنیم.
اینکه چهاتفاقی میافتاد اگر سرنوشتمان به نقطهای که الان هستیم ختم نمیشد.
اگرچهفکر کردن به چنین پدیدهای برای هرکسی جذاب و شگفتانگیز است. اما شاید اکثرمانوقتی که حسابی از وضعیت فعلیمان عصبانی و ناامید هستیم، این آزمایش را در ذهنمانانجام میدهیم. شاید وقتی شب در رختخواب دراز کشیدهایم و به سقف تاریک خانه زُلزدهایم،خودمان را در موقعیتهای دیگری تصور میکنیم.خیلی از ما انسانها بعد ازکمی خیالپردازی خسته میشویم و متوجه میشویم که ذهنمان را مشغول چه کار بیهودهایکردهایم. ما در این بدن و در این لحظه زندانی شدهایم و راهی برای پاره کردن اینپوست و گوشت و فرار کردن به نقطهی دیگری از هستی وجود ندارد. پس بسوز و بساز.
اما آن چیزی که خیلی کمک کرد در این چند سال دوری و نزدیکی با علمشهر ، غصه خوردن مردم و محبت به آن ها توجه ام به شهرسازی را دوچندان می کرد. ما باید مردم شهرمان را نجات بدهیم.
ما را در سایت داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97