شهرسازی ام در کودکی و اکنون

خرید بک لینک

اول: کودک که بودم چهار شهر در زندگی اموجود داشتند : شهریار، شهری که همراه خانواده در آن زندگی می کردیم و معنایش برایم خانه مان بود وشهری که در آن متولد شده بودم و بس؛ مهردشت، روستایی که همه فک و فامیل درجهیکآنجا بودند و معنایش برایم مادربزرگ، خاله کبری، کوچه، بازی، آزادی و خوشحالی بود؛ لشگرآباد، روستایی که دوستان پدر و همه ی فک و فامیل درجه دو در آن ساکنبودند و معنایش برایم آتیش بازی و شیطنت و شنا در موتور خانه و جوی ها و به دلیلوجود آب و هوای بسیار مطبوع ، وجود باغات فراوان فقط فکر میوه خوردن و باغ رفتنبهتره بگم بود عشق و صفا خاصی وجود داشت.

اما شهر چهارم شهری بود که پس از آنکه با هزار شامورتی بازی، خواببعدازظهر را می پیچاندم و خود را از رختخوابی که عزیز مادرم برایم مهیا کرده بود،می رهانیدم، در حیاط خانه مادربزگ شروع به ساختنش می کردم؛ شهری بر بسترِ سرزمینِ گِلیحیاطِ خانه مان با دو محله، یک میدان بزرگ و چهار خیابان اصلی که دور شهر میچرخیدند و یک رودخانه و پل که دو محله را جدا می کردند و خیابان های فرعی کهمسیرشان را در میان گل وبوته های نقش شده بر زمین گِلی پیدا می کردند .
شهرم گاهعناصر طبیعی چون تپه و کوه را با بلندکردن بخشهایی از زمین و چپاندن گِل ها و خاکو سنگ در آن زیر، به خود می دید. شهر که بنا می شد، اسباب بازی های ناچیزم شــهررا زندگی می کردند. اسباب بازی ها را می شد به دو بخش تقسیم کرد؛ اول آنهایی که ازبرادرم به من رسیده بودند که خود مجدد به دو بخشِ یادگاری ها و کِشرفته ها تقسیممی شدند؛ دوم آنهایی که خودمان خریده بودیم که از نظر کیفیت و زیبایی در مقاممقایسه با اسباب بازی های گروه اول چنگی به دل نمی زدند. ناخودآگاه این تقسیم بندیاز شأن و منزلت ماشــینها، آدمک ها و لوگوهای بازی ام، به تقسیم شهرِ گلی و خاکیام به دو محله نیز سرایت کرد و ماشــین ها و آدمک های ژیگول و خوش بروروتر در محلهخوب و بقیه در محلهای که چندان چنگی به دل نمیزد، ساکن می شدند.
سالهای انتهاییدهه 70 و ابتدایی دهه 80 بود. هر روز شهرم در جریان زندگی روزمره با مصائب ومشکلات جدیدی مواجه می شــد که کلنجار رفتن با آنها بهانه ای برای دلدادن به بازیبود. برخی از این مشــکلات در طول بازی به خوبی و خوشی حل و فصل می شدند و برخیدیگر بی نتیجه می ماندند و به زدن زیر کاسه کوزه شهر و برچیدن بازی میانجامیدند.عموم اتفاقات و مشکلاتی که در شهرم رخ می دادند، رئال و برآمده از حال و هوای خانهو جامعه کوچکی بود که در آن سال ها با آن مراوده داشتیم. مثال جنگ یکی از همیشگیترین این مشکلات بود. چون خانواده مادری مان خانواده مذهبی بودند حرف جنگ تحمیلیدر میان خانواده همیشه بود البته من جنگ را درک نکردم و فقط آن زمان ها در فیلمهایی مثل سیمرغ و از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف و روایت فتح مرتضی آوینی دیدهبودم؛ به این فکر بودم که بمب هایی که می توانستند حبه های قند یا هسته های آلبالویا چیزهای دیگری باشند که بر سر خیابان ها و خانه های شهرم فرود می آمدند و خسارتهایی را وارد می کردند و آدمک هایی را می کشتند. از ســال 85 به بعد و رخداد زلزلهبم ، تا مدتها در شهرِ گلیِ ام زلزله نیز می آمد و زلزله در کنار هواپیماهای عراقیو هزار داستان دیگر شده بود قوز بالا قوز. این گونه من و کودکی ام چهار شهر رازندگی می کردیم.
دوم: با قبول شدندر دانشگاه، پایم به تهران باز شــد و به این ترتیب از چهار شهر دیگر کودکی ام، شهریارو مهردشت و لشگرآبادو شهر گِلی، فاصله گرفتم. در دانشگاه "شهرســازی" خواندم. ترم اول دانشگاهمتوجه شدم شهرسازها با در نظر گرفتن انواع فرم ها و شکل ها و بافت ها نقشه هایشهری ترسیم می کنند من هم اولین کارم البته برای خودم نه به اجبار کلاس درس و استاد نقشهشهرِ خودم که اسم هم داشت آن هم چه اسمی (آرمان شهر ثاقب) که اصلاتعریف آرمان شهر را نمی دانستم فقط این را میدانستم که در این شهر همه چیز بر وفقمراد است و همه ی انسان ها هم در آسایش و آرامش کامل زندگی می کنند. سرخوش بودم و هنوز فکرمیکردم که چون ایام کودکی قرار است روزی شهری بسازم. این بار واقعی؛(البته پس از اتمام کار از سوی کلاس و استاد م مسخره شدم و افسرده طوری که یک سال درس نخواندم و با هیچ کسی مراوده نداشتم خدا آن استاد را به راه راست هدایت کند...)
اوایل شهرساز را اینگونه می فهمیدم: "شهرساز" کسی است کهشهر می سازد مثل "کمدساز" که کمد می سازد. بعد فهمیدم کار شهرساز اساساکار دیگری است که برخالف نامش که حسابی دل ربایی بلد است، چندان هم دلربا نیست.سالها بعد که به درک دست و پاشکسته ای از شهرسازی دست یافتم، در درس کارگاه 3 شهرسازی دو محله را مورد بررسیقرار دادم.
(خدا استاد عزیز و بهترین استادم اصلا هرچیزی در رابطه با این استاد بگم کم است به معنای واقعی استاد تمام را حفظ کند و آرزوی توفیق روز افزون برایش دارم که گویا جان دوباره به من بخشید برای درس خواندن در رشته ام)

در روند مطالعه این دو محله به طور واضحی مشخص شد که تا چه حد پخشایشصحیح، مقیاس، کیفیت و دسترسی به فضاهای عمومی در سطح محله ها می تواند سبب حضور،بازی، آزادی و خوشحالی کودکان درسطح محله ها باشد؛
در روند مطالعه این دو محله ویژگی هایی که محله ایران و آبشار به سببخلق و توسعه طیفی از فضاهای مشترک میان چند همسایه تا فضاهای مشترک میان همهساکنان محله، واجد آن و محله خودمان در شهریار، فاقد آن بود. ازاین رو می شدکودکانی را که خواب بعدازظهر را پیچانده و خود را به فضاهای عمومی مشترک و امنمیان چند همسایه رسانده بودند و حالا در حال بازی و خوشحالی بودند، در ایران وآبشار دید، اما در شهریار نه.
این ها همان ویژگی هایی بودند که خانه مادربزرگم در مهردشت و لشگرآباد واجد آنها و خانه کودکی هایم در شهریار فاقد آنها بود. اینگونه بود که کودکیمن در حیاط خانه مان، با برپاکردن شهر گِلی با دو محله که حتی آنها هم واجد چنینویژگی های تکاملیافته زیستی ای بودند، گذشت.
داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم...

ما را در سایت داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:28

صفحه بندی