چند سالی است پائیز که می آید، تهران لباسی به رنگ های دل انگیزدرختان چنار بر تن می کند، خورشید با زورگویی ابر های بارانی را از سینه ی آسمان کنارمی زند، آسمان تهران از پشت پنجره ی خیس BRT خیابان انقلاب ، به مانند بازیدست جمعی ابرهای بارانی که آسمان را به رنگ خاکستری و آبی سرد در آورده اند شبیهشده؛ آسمان مثل یک زنگوله ای در حالت اسلوموشن زنگ می زند و پژواک در فضا می پیچد:
« این شهر آغوشی برایتان باز نکرده...»
به صدا توجه ای نکردم و چشم دوختم به خیابان انقلاب، بالامی رفتم اما پایین می آمدم!
انقلاب تمام دیدنی های تهران، راوی نظمی است که از پائیزهای تاریخ این شهر به سلامت عبور نکرده
این بی نظمی، بی وقفه ی ذهن ترسیدهی جامعه ای است که اعتماد از آن می رود و با جایش، ترس می آید.
داستان بی نظمی تهران؟
آوار سیاست زدگی بی پایان؟!
و جمع مردم ناشناس بی حافظه در جایی که نه شهر است، نهآرمان شهری برای تخیل دارد...
میدان انقلاب در باز شد. کسی پیاده نمی شود. یک نفر تمامتلاشش را می کند که از بین فاصله نه چندان زیادِ آدم های
جلوی در داخل شود. دربسته نمی شود. مسافران حسابی کلافه شده اند. یکی از آن ها که جلوتر است، سرِ فردیکه مانع بسته شدن در شده است، فریاد می زند که "جا نیست، هُلنده!.." چند ثانیه بعدبالاخره آن فرد داخل می آید و در بسته می شود.
آن فرد بی حال و بیحوصله و خسته و نیمهخواب بهنظر میرسد، مثلمُردهای که از مرگ بازگشته است، اما اشتهایی به گوشت انسان ندارد. پس تنها چیزی که میماند مُردهی متحرکی استکه انگار تا ابد سرگردان در تهران خواهد بود.
ایستگاه بعد، همین صحنه تکرار می شود و کسی می خواهد به زورخودش را جا کند. این بار همان فردی که ایستگاه قبل با هزار زور و ضرب وارد شدهبود، فریاد می زند: " آقا مگه نمی بینی؟ جا نیست، هُل نده."
(توهم تخریبگر آن فرد مردُه متحرک ایستگاه میدان انقلاب در ایستگاهبعدی اش همچون یک ایدهی خطرناک متولد میشود و در نهایت همچون قارچ تمام ذهن اش راتصاحب میکند، و خود را در قالب یک زورگو می بیند.)
این صحنه ای است که هر روز تکرار می شود. فضا نفسگیر می شود؛ ایستگاه بعد پیاده میشوم،
تُف و لعنت به سیاست مداران این شهر بی حساب و کتاب، اعتماد از مردم تهرانرفته و به جایش خشم آمده؛ همه در تقلا و کوشش اند برای مدتی که خبر ها آوار می شوند، بعد، بی خبری، روال عادی عبور از کنارهم، و شایعه ی زشت نظم این خیابان، در بی نظمی؟
خیابان انقلاب به همان اندازه که دیوانهکننده است، به همان اندازههم لذتبخش است.ولی بعضیوقتها رام کردناحساساتِ افسارگسیختهام دربارهی این شهر به کاری غیرممکن تبدیل میشود. مغزم بهسکوی نفتی شعلهوری در وسط دریا تبدیل میشود که با لجبازی تمام به سوختن ادامهمیدهد و هیچ نشانهای از آرام گرفتن و کوتاه آمدن از خودش بروز نمیدهد و ای کاشمی گوید...
ای کاش پائیز تهران حکم یک قصه مادر بزرگ را داشت؛
ای کاش این شهر بینندگانِ پائیز ش را به چالش می کشید؟!
ای کاش BRT خیابان انقلاب زیر آسمان پائیزی این شهر اینقدرنفسگیر نبود
ای کاش به خطر تحصیل و هزار و یک دلیل دیگر مسافر دائمی تهران نمیشدم...
ما را در سایت داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119