این آخره سالی تو اتاقم نشسته ام پشت میز تحریرم خیره به کتاب های کتاب خانه ام و نگاه به کتاب هاست واتاقم ولی
ذهنم خراب، بدنمخراب، چشم هایم خراب ، اصلا همه ی اعضاء جوانح و جوارح ام خراب اند.
به سالی که گذشت فکر می کنم ،به سالی نه خوش بود نه عزا بودبه قول سعدی یه سال سهل الممتنع بود!؟ ابتدای سال یه اتفاق خوبی برام افتاد شرکت در اعتکافمسجد مدرسه(دانشگاه) صنعتی شریف هرچی در رابطه با اون دوستانی که در شریف بودندبگم کمه واقعا، اصلا یه دنیای دیگه بود با خودم می گفتم ای کاش تو این مدرسه قبول میشدم درسته که مدرسه صنعتی شریف شهرسازی نداره ولی ای کاش می شد اونجا بودم نه به خاطراستاد هاش هااا نه، به خاطر اون جوّ خوب درسی و معرفتی اش، چون عقیده دارم استادهمون استاده این دانشجو هستش که خودش رو می بره جلو به مدرسه اش هم مربوط نیستاصلا.
به قول...میگه:
شاعری وارد دانشکده شد
ذوق شاعری اش را به نگهبانی داد
وضعیت دانشگاه های ما ضد خلاقیت شده...ولش کن اصلا در کلروحیه ای که از اون 3 روز حضور در اعتکاف داشتم قابل وصف نیست...
گذشت و نیم سال دوم مدرسه هم به پایان رسید نمرات خوب بودخدا رو شکر راضی بودم(البته من که همیشه راضی هستم والا به خدا)
تابستان آمد چه تابستانی قصد داشتم بعد از اعتکاف اون روحیه معنوی حفظ بشه به خاطر همینگفتم ایشاالله امسال هم 30 شب ماه مبارک رمضان را می رم در محضر حاجی (حاج منصورارضی) تو مسجد ارک کیف می کنیم با نوای عرشی حاجی و ما رو می بره پیش خود خداتاکید می کنم خود خدا. باید شب زنده دار و مناجات خون باشی تا بفهمی چی میگم تابفهمی الهی العفو گفتن اون سیل جمعیت تو مسجد ارکِ محله پامنار جایی که انقدرتاریخ داره و آدم آمده رفته از همه جنس یعنی چی...
تازه داشتم می رسیدم به یار که، که فوت مادربزرگ م اصلا منرو از این رو به اون رو کرد.
مادر بزرگم رو خیلی دوست داشتم خیلی، این اواخر خیلی هم باهاش شوخی می کردم البته شوخی من از روی محبت بود هااا خدا شاهده.در کل ماه رمضان منتلخ بود خیلی تلخ بر عکس سال های پیشش، خیلی تلخ بود.آخه مادر که نباشه انگار خونهبی روح شده پدر همیشه برا من حکم مادی زندگی را داره ولی مادر نه مادر یعنی همه چیز زندگی مادر یعنی روح زندگی، زندگی بدونمادر دیگه زنده نیست...
تابستان به نیمه رسید و یه کم دیگه دوباره برگشتم سر درس و عشق بازی ام با شهرسازیرفتم کلاس نرم افزار یاد گرفتم از دانشجو هم دوره ام تو مدرسه هنر تهران،عالی بوداین پسر عالی ممنونم ازت پویا جان شاید بعد از اون روحیه معنوی که از بچه هایمدرسه صنعتی شریف گرفته بودم این روحیه علمی لازم بود.
(خدا خودش خوب میدونه که افسار من رو کجا ها ببره؛ شکرت خداجون)
تابستانم بد بود ولی آخرش خوب بود.
ترم نیم سال اول سال 1395 شروع شد منتظرش بودم شدید تا یهخودی نشون بدم تا دوباره گیر بدم تا دوباره درس بخونم
نیم سال اول تحصیلی امسال همزمان بود با محرم، امسال ازمحرم واقعا هیچی نفهمیدم هیچی، مگه درس میذاشتش من ایی که 24 ساعت در اختیار مسجد وهئیت بودم امسال حتی هئیت هم نرفتم البته نوکری و خادمی تو آشپز خانه به کنارآشپزی ام رو انجام می دم ولی به خیلی از کار های دیگه نرسیدم و همش شده بود درس وشهرسازی، اصلا انگار این ترم یه شروع قوی دوباره تو شهرسازی من بود شاید بگم فقط یکنفر رو من تاثیر گذاشت...بهترین استاد م تو این چند سال اخیر بود تو درس کارگاه 3شهرسازی (اسم شان را نمی برم یه وقت دیدی راضی نبودند) ولی بهترین،خوب ترین، عالیترین، با سواد ترین و با اخلاق ترین
اصلا هرچی صفات بریه بود برای این استاد به معنای واقعیاستاد شایسته است خیلی روی شهرسازی من تاثیر گذاشت خدا خیرش بده این جرقه از درسکارگاه 3 شهرسازی خورد جرقه ای باعث انفجار من شد انفجار تفکرات م در رابطه با شهر
شاید شهر در نگاهمن صرفا کالبد بود ولی این دفعه نه دیگه داستان عوض شد...
از محله گردی توتهران شروع کردم از محله ایران و آبشار بگیر تا محله چِل اختران قم و محله پامنارو سنگلج و ... اصلا انگار تهران و شهرسازی برام چه چیز دیگه شده بود، دیگه ترافیکتهران و آلودگی اش و سخت گیری های استاد برام معنایی نداشت فقط شده بودم یه جویندهدانش شهرسازی این کارم پایان خوشی داشت پایان خوشی از جنس پایان اشعار زیبا وکوتاه یوهان ولفگانگ فون گوته، گوته وخیابونش برام یه معنای دیگه داشت انگار عاشق شده بودم آره عاشق، عاشق یه خیابونعاشق یه محله باورتون میشه به خدا عاشق اون خیابون و محله اش شده بودم حتی تو خوابهم ولش نمی کردم حتی خواب آن خیابان که طراحی اش کرده بودم را می دیدم... این ترمبا به گور کردن من توسط گوته تمام شد و خدای رو به معنای واقعی شکر تمام شد.
زمستان یه ذره شُل شروع شد، شل از طرف مدرسه، نه من( من بسیار بیشفعال شده بودم)؛ انگار استاد ها حال ندارند، به خدا راست میگم اصلا انگار خستهاند. حق هم دارند ، واقعا استادی سخته مخصوصا اگه در کنار استادی ات هم تو بیرونکار کنی هم به امورات زندگی ات برسی، یه ذره با استاد ها اختلاف سلیقه و فکر داشتم
و این مطلب قرار دادم بعدشیه مدتی تو فکر بودم که همان استاد دکترم یه حرف خوبی بهم گفت و یهذره طرز فکرم عوض شد البته سوای حرف استاد دکترم حرف آقا جانم علامه حسن زاده آملیهم به کنار که گفته بود:
مرحوم استاد علامه شعرانی می فرمود: اگر بنا باشد که عالم از جاهل خوف داشته باشد بایدامساک فیض کند، (که اگر من بگویم حق این است، چهار نفر یا بیشتر پیدا شوند و بگویندتو اشتباه کردی). اگر این ترس باشد باید درِ علم را بست و این خیلی بد است.
فرمایشیهم داشتند و این مهم است، که اگر کسی به بزرگان علم و دین حسّ بدبینی و جسارتداشته باشد، اولین جایزه ای که به او داده می شود این است که از عوائد و فوائدوجودی او، و برکات و علم او محروم می شود.
اهانت و جسارت و بدبینی اولین جایزه اش این است که محروم شود. انساناز کمال بریده چگونه است و مثل انگشت دست که از دست جدا شود، میته می شود.غرض از این جهت خوف باید داشت و از اینبدتر، قرب به جهّال که جهال به به بگویند.
در هر صورت بر پایه ی ادبم، اعتراضم را نسبت به بعضی از استادید تغییر دادم وشروع درس و شهرسازی جدیدم را پیش گرفتم دوباره محله کار کردن این بار محله سنگلج،(محله سنگلج یعنی عشق به معنای واقعی) سنگلج انگار برام یه حس طهران قدیم رو داره یه جغرافیای احساس به خصوص ای هیچ کداماز شهرساز های دیگه نمی تونند درکش کنند... حتی استادم
این خلاصه ای بود از سالی که در شهرسازی برایم گذشت از نظررشته ام سال ه خوبی را پشت سر گذاشتم ولی زندگی بماند...
خدا کنه سال 96 انتظارم به پایان برسه...
به خودم میگم:
حسین تو فرق داری با همه دنیا
من عاشق این حس تبعیظم
ما را در سایت داریم "ادای شهر امام زمانی" را در میاریم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111